خاطره شب یلدا

بیست و یک سال پیش بود، 30 آذر 1369

هر سال همین روزها خاطره اولین شب یلدای ما در بیرجند برایم زنده میشه

اولن شب یلدایی که همگی دور از خانواده و فامیل و در جمع کوچیک دوستانی که تازه چند ماه از آشنائیمون می گذشت گذروندیم و چقدر شیرین و به یاد موندنی بود

من، بهناز، نوشین و افسانه در اتاق کوچیک وانفرادی نوشین در گوشه راهرو خوابگاه رحیم آباد تا نزدیکیهای صبح گفتیم و خندیدیم و البته خوردیم! نیشخند

مطمئنم که هیچکدوم اون شب را فراموش نکردید و نخواهیم کرد.

/ 6 نظر / 9 بازدید
رضوی

سلام میترا جان فکر کنم از ترتیب نوشتن اسمها منظوری داشتی مگه نه

افسانه

البته اگه یادت باشه بعد از اینکه حرفامون تموم شد و هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم !!!(البته خانوما هیچوقت حرفاشون تموم نمیشه ، فکر کنم از حرف زدن خسته شدیم ) بدون هیچ حرفی همچنان به تخمه خوردن در سکوت کامل ادامه دادیم تا بالاخره بهناز در نهایت استیصال گفت : این تخمه ها کی تموم میشه بریم بخوابیم ؟ !!! انگار کتکمون زده بودن که تا تخمه ها رو نخوریم حق خوابیدن نداریم . [نیشخند]

افسانه

بهناز جان فکر کنم این موضوع برای میترا نهادینه شده . آخه یادته که همیشه باید ترتیب ایستادنمونو رعایت میکردیم که اسم گروه به هم نخوره.

میترا

خوشم میاد حواس همه جمعه!!!!![دست]

حبيب

ميگم اين گروهي كه ميگين خداي نكرده گروه دالتونا كه نيستن !!!

میترا

یکی طلب شما! [بازنده]