خراش عشق

مادر وحشت زده به سوی دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت و به زیر آب کشید. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوان پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که اجازه نمی داد پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آنجا بود صدای فریاد مادر را شنید. به طرف مادر دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. . . دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند.
پاهایش با آرواره‌‌های تمساح سوراخ سوراخ ‌شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمهایش را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخمها را دوست دارم.اینها خراشهای عشق مادرم هستند.
 

گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده.
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستی!

 

 

نویسنده:‌ رضوی

/ 0 نظر / 4 بازدید