رعدوبرق

بعدظهر که شد هوا روبه وخامت گذاشت وطوفان ورعدوبرق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت ازطوفان بترسد یا اینکه رعدو برق بلایی برسراوبیاورد. تصمیم گرفت که با اتومبیل به دنبال دخترش برود .
باشنیدن صدای رعدوبرقی که  آسمان را مانند خنجری می درید با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود ,ولی با هربرقی که در آسمان زده می شد , او می ایستاد به آسمان نگاه میکرد ولبخند میزد واین کار با هر دفعه رعد وبرق تکرار می شد .
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند , شیشه پنجره را پایین کشید واز او پرسید : چه کارمیکنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی ؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاید چون خداوند مرتب از من عکس میگیرد .
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان های زندگی کنارتان باشد . در طوفان ها لبخند را فراموش نکنید.

نویسنده: رضوی

/ 1 نظر / 3 بازدید
صادق

بسیار زیبا ست[لبخند] ضمنا از خانم غفاری برای ایمیل این فایل به من سپاسگذارم [خداحافظ]