شروع یک تغییر

« جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشت و در خیال خودم می خواستم
که دنیا را تغییر بدهم !.... پیرتر و عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی
کند، بنابراین توقعم را کم کردم و به تغییر دادن  کشورم قناعت کردم.... ولی
کشورم هم نمی خواست تغییر کند !... به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را
به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم .... ولی پناه بر خدا, آنها هم نمی
خواستند عوض شوند ! .....

 و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ,ناگهان در یافته ام که : " اگر فقط خودم را
عوض می کردم ،خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را
هم عوض کنم …. که می داند؟... شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم" !

اما اینک هیچکدام عوض نشده اند...!

نویسنده: وحید افشین فر
/ 1 نظر / 3 بازدید
صادق

می بینم که [تعجب] بزنم به تخته بزنم به تخته فارسیتم باز شده راستی وحید جان حال اون پسره (بهروز) چطوره[چشمک]