من دوست جدید شما هستم .....

درست است که من شما را در گذر عمر، خیابان 69، کوچه مهر یافته‌ام، اما نه شما و نه من دیگر آن آدم‌های آن روزها نیستیم. از موهای سپید و چین و چروک‌های صورت نمی‌گویم که هر یک از ما به روشی سعی کرده‌ایم از خودمان هم پنهان کنیم. از توان‌های تحلیل رفته و نفس نفس زدن‌های راه‌پله‌ها و سربالایی‌های زندگی هم نمی‌گویم که گه‌گاه ما را به آرزوی روزهای کودکی و نوجوانی پیوند می‌زند. از این بیست و چند سالی می‌گویم که باز گذر عمر ما را از خیابان‌های دیگری عبور داده و از ما آدم‌های دیگری ساخته است. اندیشه‌هامان پوست انداخته و همراه آن پیراهن‌ها که هر روز ادعای پاره شدن‌شان را در شماره‌های بیشتر به رخ آن‌ها که از ما جوان‌ترند می‌نمایانیم، تفکراتی و اندیشه‌ها و اعتقاداتی بودند که دیگر نیستند. جامعه هم دیگر جامعه آن‌روزها نیست، همه چیز تغییر کرده است، به قولی « دنیا عوض شده‌است». با این حال دوباره انسان‌هایی را یافته‌ایم که هنوز طعم آن روزها را در یک حس مشترک با خود همراه دارند. اگر خاطرات آن روزها بد بوده است، همین بدی هم یک حس مشترک است و اگر خوب بوده باز هم یک حس مشترک است که به همه ما و همه آن روزهای ما تعلق دارد و می‌بینید که ما هنوز هم ماییم اگر چه هیچ‌یک آن آدم‌ها نیستیم.

من دوست جدید شما هستم با کادر و قیافه‌ای که اندکی تغییر یافته و هنوز هم شما می‌توانید طعم و بوی قلم و کاغذ و گچ و تخته سیاه و حضور و غیاب، یادداشت‌های شب امتحان و شماره‌های دانشجویی هنگام اعلام نمرات را پشت شیشه‌ اتاق‌های از هم گسسته آموزش، با دیدن من به یاد بیاورید.

اندکی از ما شاید آن روزهای‌شان را دوست ندارند و شاید آن روزهای ما را و یا ما را در آن روزها. این روز‌ها دوستی‌ها مانند آن‌روزها نیست ولی ما دوباره هم‌دیگر را پذیرفته‌ایم، شاید با واژه‌ای مانند «دوستان قدیمی». حتی آن‌ها که فقط سرک می‌کشند به این جمع و گاه با لبخندی و شاید اخمی بی‌ آن‌که کسی متوجه حضورشان بشود، پاورچین از وبلاگ می‌روند هم ما را پذیرفته‌اند و برای این دوستان جدید قدیمی دلتنگ می‌شوند. دنیا همین است دیگر. گاه پذیرفته می‌شوی بی‌ آن‌که دیده شوی و ببینی و گاه دیده نمی‌شوی با این که حضور داری و حرف می‌زنی.

من دوست جدید شما هستم و اگر اشکالی ندارد می‌خواستم یک حضور و غیاب به یاد آن‌وقت‌ها پایین همین نوشته داشته باشم. کی حاضره، کی غایب؟

 

   نویسنده :   رضا یزدانی

/ 16 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يزداني

خانم رضوي باهاتون موافقم البته نه با خواب موندن! با اين كه كلاس تعطيل نشه!

حبیب

اگر حضور مرا هم پذیرا باشید حاضر

يزداني

بدون حضور شما كه صفايي نيست حبيب‌آقا.

محمد عطایی

سلام اقای یزدانی من خاضرم ولی نفسی برای نی نیست

صادق

[خجالت]آقا!!!؟؟؟؟ سلام دوستان

يزداني

سلام آقاي عطايي، به خاطر زمستان است!! نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك/ چو ديوار ايستد در پيش چشمانت/ نفس كاين است پس ديگر چه داري چشم / ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

يزداني

آقاي صادق لابد با اين‌همه تعجب و علامت سوال دم در كلاس گير كرده بوديد اينقدر دير رسيديد، كم مونده بود به خاطر وسوسه‌هاي بعضي از دوستان كلاس تعطيل بشه(البته دوستان ديگر مانع شدند كه چون تو جمع حضور دارند اسمي ازشون نمي‌برم!).

میترا

از همه دوستان قدیم و جدید عذر میخوام که دیر حاضر گفتم. یه مقدار زیادی سرم شلوغ شده [خجالت] در اولین فرصت بیشتر در خدمت دوستان خواهم بود فعلا تا اونموقع بقیه دوستان پرچمو نگه دارن لطفا[قلب]

فرهاد آرزومندی

سلام چو بوی خوش آشنایی

شادذوالپرانی

امروز از تاکسی داشتم پیاده میشدم، راننده گفت 200 تومن بقیه پولتو ندارم ، بجاش درو محکم ببند. سلام ، دیر اومدم ، شاید خیلی دیر ولی اومدم. به امید روزهای بهتر و شادتر