گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

دستم را بگیر که گم نشوم!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: دلنوشته ها
نمی‌دانم مرا به خاطر می‌آوری یا نه؟ تو را در اوج صمیمیت یافتم، وقتی بزرگ‌ترین خلافم دودر کردن یک کلاس درس بود و بزرگ‌ترین نگرانی‌ام حذف یک درس برای غیبت‌های پی‌درپی. وقتی می‌خواستم گرفتاری‌هایم را بشمارم تعداد غیبت‌ کردن‌هایم را می‌شمردم و وقتی از داشته‌هایم سخنی می‌گفتم واحدهای پاس شده بود و برنامه‌ریزی آینده‌ام پاس شدن چند واحد درسی دیگر. البته گهگاه که فشار زندگی مرا از خود بی‌خود می‌کرد گشتی در خیابان‌های خلوت نیمه شب بیرجند و گرفتن چای خشک از پنجره خوابگاه دختران کمی تسلایم می‌داد!! که هنوز هم هستند کسانی که مرا حمایت کنند!!
نمی‌دانم به‌خاطر می‌آوری یا نه دلهره تقلب را، نه به اندازه نمره بیست، به اندازه پاس شدن یک درس. لجبازی‌هایم را آیا به خاطر داری؛ آن‌قدرها نبود که بخواهد کسی را بیازارد، ماندن در کاردانی قدرت با وجود اصرار مسئولان آموزشی برای تغییر رشته یا بالا رفتن از تیر چراخ برق در تاریکی دم غروب.
من تو را در اوج روزهای سادگی یافتم اما کشفت نکردم حتی وقتی مرا با غربت روزهای فارغ‌التحصیلی ترک کردی و دیگر از تو خبری نشنیدم. حتی وقتی برای رفتن یک‌جا جمع نشدیم تا از روزهای با هم بودن، در یک پایان خاطره‌انگیز خداحافظی کنیم، باز هم من در اوج سادگی و بی پیرایه‌گی بودم. هنوز این قدر بزرگ نشده‌بودم که لابلای مشکلات کوچک و بزرگ زندگی گم شوم. آن روزها اهل تعارف نبودم وقتی می‌آمدم می‌دیدی و وقتی می‌آمدی حس می‌کردم و وقتی می‌رفتی می‌فهمیدم.
برای یافتن دوباره‌ات کمی دیر شد. دلهره داشتم از این که دیگر نیابم‌ات. از آن همه حرف‌ها که باید می‌گفتم و در دلم مانده بود، از آن‌همه با هم بودن که باید می‌بود و نبود، از آن رها شدن در پهنه اجتماع بی یاد و خبر دوستانی که خاطرات زیبایی بر پهنه خاطرم نوشته بودند، از آن‌همه یک‌رنگی و دورنگی‌های شیطنت‌آمیز، از آن‌همه «آن‌همه» آن‌قدر مانده بود در وجودم که تنها با تو می‌توانستم بگویم. گفتن از آن‌همه «آن‌همه» با هیچ‌کس به‌قدر سخن گفتن با تو لذت بخش نیست. وقتی می‌خواهم با تو از آن‌همه «آن‌همه»ها سخن بگویم هم تو می‌دانی چه‌می‌گویم هم من می‌دانم چه می‌گویی. امروز به مهربانی‌ات نیازمند شده‌ام که دنیا و روزگار نامهربان‌تر شده‌است و دست تقدیر بی رحم‌تر. امروز در پیامک‌هایم می‌خوانم:«مهربانی را برای فردا ذخیره نکنید چون ممکن است فردا آرام گرفته باشید.»
برای یافتن دوباره‌ات کمی دیر شد اما باز هم حالا دوباره گم شده‌ام لابه‌لای کارها، گاهی لابه‌لای حرف‌های گذشته، گاهی باید التماست کنم برای ماندن، گاهی باید تحملم کنی تا بمانم. گاهی نمی‌آیم. گاهی بی خبر می‌آیم. گاهی زنگ می‌زنم و فرار می‌کنم که نتوانی پیدایم کنی یا نفهمی که من بودم؛ فشارنده این زنگ....
به این روزهای خودم که بیاورمت، به این روزها که من خیلی فرق کرده‌ام با آن روزهای سادگی و جوانی، به این روزها که تقلب‌هایم و لجبازی‌هایم و حذف شدن‌هایم و نمره نیاوردن‌ها و افتادن‌هایم، آمدن‌ها و نیامدن‌هایم همه رنگ دیگری به خود گرفته‌اند، شاید مرا نشناسی.
به این روزهای خودم که بیاورمت مرا بیشتر از آن روزها خواهی شناخت. از آن روزها که طعم غذای سلف هم دغدغه‌ای بود، تا این روزها که غم نان بی کیفیت غیر یارانه‌ای هم دیگر دغدغه‌ی روزها و شب‌هایم نیست با این که هر روز و شب به آن محتاجم.
به دنیای امروزم که پا نهی شاید هیچ از گذشته نیابی، گذشته‌ای که من دلتنگ آنم گرچه از مسیری که آمده‌ام چندان پشیمان نیستم که بخواهم آرزوی طی کردن دوباره‌اش را داشته باشم و آن‌چنان بی‌حوصله که دوباره‌کاری کردن را تاب ندارم.
دنیای امروز من متفاوت است، سادگی‌های دیگری جای آن را گرفته‌است. باورت نمی‌شود هنوز هم سرم کلاه می‌رود در تقابل با این زندگی. باور کن اشتباهات من هم به اندازه خودم، به اندازه سنم، به اندازه این بیست سالی که تو را ندیده‌ام قد کشیده‌اند. اما تو مرا یاد همه آن سادگی‌های معصومانه‌ام می‌اندازی. من با تو همه آن فریب‌های کوچک را به یاد می‌آورم. همه آن برنامه‌ریزی برای شب‌های امتحان. همه آن قول‌ها که به خودم می‌دادم برای شروع جدی درس‌ها از ترم بعد. همه آن تلاش‌های کوچک و بزرگ را به یاد می‌آورم.
نمی‌توانم همه چیزهایی را که می‌خواهم برایت بنویسم می‌خواهم بگویم لازم نیست از پنجره برایم چای خشک بیندازی پایین، حالا دیگر کسی یا چیزی مانع نیست، لباس‌هایت را بپوش، خوشبو و معطر کن، بیا دم در، دوستان منتظرند می‌خواهیم چای دم کرده، چای تازه دم، چای با طعم دوستی، با اسانس مهربانی، با گرمی محبت، با بخار معرفت در نعلبکی رفاقت بریزیم و با کمی حلاوت با هم بودن نوش جان کنیم.
می‌خواهیم خودمان باشیم فارغ از زنگارها، بی کلک، مثل آن روزها. می‌بینی هر روز دوستی تازه می‌آید با حرف‌های تازه و دوباره جمع‌مان تازه می‌شود. پس لطفا بمان، می‌خواهیم این کهنگی 20 سال را به طراوت صورت‌های مهربان محو کنیم در فاصله بین دو سلام.
دوباره تو را یافته‌ام، دستم را بگیر که گم نشوم!

یزدانی