گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

زمان در گذر است و من بی خبر
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات

کوچک که بودم وقتی برادر بزرگترم دفتر و کتاب‌هایش را کف اتاق پهن می‌کرد و درازکشیده مشق‌هایش را می‌نوشت، با خودم فکر می‌کردم من کی به مدرسه خواهم رفت؟ کی کتاب و قلم و دفتر خواهم داشت؟ کی خواهم توانست بخوانم؟ وقتی قدم به مدرسه گذاشتم، آرزوی گذشته‌ام یادم نبود. هم کلاسی‌های من در روستای محل تولدم فقط سه نفر بودند؛ دو دختر و یک پسر. چند سالی گذشت و وقتی شهر نشین شدیم به یک مدرسه پر جمعیت رفتم. سال چهارم دبستان، وقتی پچه‌های پایه پنجم از امتحان نهایی حرف می‌زدند، شرکت در این امتحانات برایم رویا شده بود و نشستن در کلاس پنجم یعنی بزرگ‌ترهای مدرسه.

سال دوم راهنمایی وقتی دوباره بحث امتحانات نهایی سوم راهنمایی مطرح شد، تازه یادم آمد من سه سال پیش رویایی داشته‌ام که آن را پشت سر گذاشته‌ام و حالا در آرزوی امتحانات نهایی سوم و ورود به دبیرستان. دوباره تکرار شد فراموش کردن آرزو و دوباره در سال دومِ دبیرستان مرور کردم آرزوهای قبلی را و این‌بار آرزویم رفتن دانشگاه بود. آن روزها دانشجوها با یک تیپ خاصی در خیابان‌ها دیده می‌شدند و از ظاهرشان پیدا بود که دانشجو هستند. گاهی خودم را تصور می‌کردم که با یک کلاسور با ورقه‌های پانچ شده در کلاس دانشگاه نشسته‌ام یا از خانه به دانشگاه بر می‌گردم. اما رسیدن به کلاس‌های دانشگاه و وقتی با شما در برق 69همکلاس شدم، آن آرزو و رویای شیرین دوره نوجوانی را از خاطرم محو کرده بود و به فارغ ‌التحصیلی و ادامه تحصیل و کار و ... فکر می کردم....
پسربزرگم کوچک بود و نمی‌توانست راه برود، از فروشگاه سر کوچه یک سطل ماست خریده بودم که فروشنده به انگشان دست راستم آویزان کرد و یک صفحه تخم مرغ  که گذاشته بود کف همان دست تا با انگشتان جمع شده‌ تعادلش را حفظ کنم و پسرم که بغلم بود و با دست چپ به خودم چسپانده بودم‌اش. وسط راه دستم خسته شده بود اما امکان جابه‌جا کردن وجود نداشت و باید تحمل می‌کردم. با این وضعیت مرد جوانی را دیدم که دست پسربچه‌ بازیگوشش را در دستش گرفته بود و قدم زنان از مقابل می‌آمدند و باز رویای روزی را در سر پروراندم که پسرم بتواند با من قدم بزند. روزها گذشت و یکی از همان روزها که حالا گذشته است ـ یا من از کنار آن روزها گذشته‌ام ـ به اتفاق دو پسرم آرام رکاب می‌زدیم، هر یک سوار بر دوچرخه خودش. پسر بزرگم در حالی که لبخند می‌زد گفت: «بابا با من مسابقه می‌دی؟ شرط می بندم ازت ببرم!»، یادآوری آن سطل ماست و صفحه تخم مرغ و آن پسر و پدر رژه‌ی عجیبی را در دنیای خاطرات از دست رفته و دست‌یافته اما فراموش شده من به راه انداختند ....
و بسیاری از آن آرزوها و رویاها که حتی یادم نمی‌آیند، آمدند و گذشتند و مرا گذاشتند با آرزوهای نویی که نمی‌دانم در کدام بی خبری خواهند گذشت، مثل گذشتگان.
یزدانی