گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

خداوند نگهبان من است
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

شبی تاریک و ابری بود. صداهای عجیب و وحشتناکی از گوشه و کنار جنگل به گوش می رسید.به او گفته بودند بدون فوت وقت از جنگل عبور کند واصلا آنجا به خواب نرود چون در غیراینصورت طعمه حیوانات درنده می شود.


مسافر دوید و دوید تا خسته وکوفته شد و احساس کرد قادر نیست حتی یک قدم دیگر بردارد. بنابراین خسته و درمانده دست به دعا برداشت: پروردگارا دیگر نمی توانم بیدار بمانم. تو همیشه بیداری وآیا لازم است که هردو بیدار باشیم؟

مسافراین جملات را به خداوند گفت و به خواب عمیقی فرورفت.

فردای آنروز وقتی از خواب بیدارشد دید مردی اسلحه به دست درکنار او ایستاده است.

مسافر باتعجب پرسید: شما که هستید که در این گوشه تاریک جنگل با اسلحه کنار من ایستاده اید؟

غریبه پاسخ داد: شب گذشته من داشتم از جنگل می گذشتم که دیدم شما درخواب عمیقی فرو رفته اید. باخودگفتم شاید شما از خطرات جنگل آگاه نیسیتید. این بود که تصمیم گرفتم کنار شما بمانم و از شما مراقبت کنم تا از خواب بیدارشوید.