گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

حکایتی از زبان مسیح
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک
حکایتی از زبان مسیح نقل میکنند که بسیار شنیدنی است
 
می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیتهای مختلف آن را بیان میکرد.
 
حکایت این است:

مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانیبرای کار در باغ نیاز داشت
 
 بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد، تاکارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر رااجیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میداننبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادیدیگر به جمع کارگران اضافه شدند.
 
گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مردثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه ،هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همهکارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح بهکار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد:
 
«این بی انصافی است. چه میکنید، آقا؟
 ما از صبح کار کرده ایمو اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چنددقیقه پیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کاری نکرده اند.»
 مرد ثروتمند خندیدوگفت:
«به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟
»  کارگران یکصدا گفتند:
 «نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیشتر از دستمزد معمولیما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند،همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.» مرد دارا گفت:
 «من به آنهاپول داده ام، زیرا بسیار دارم. مناگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود.
 
من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوعنباشید. شما بیش از توقعتان مزد گرفته اید، پس مقایسه نکنید. من درازای کارشاننیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم.
 
من از سر بی نیازیست که می بخشم.
 
 
 مسیح گفت:
 «بعضیها برای رسیدن به خدا سخت میکوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی هاهم وقتی کار تمام شده است، پیدایشـان می شـود. امـا همه به یکسان زیر چتر لطف ومرحمت الهی قرار می گیرند.» شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکهدارائی خویش را می نگرد. اوبه غنای خود نگاه می کند، نه به کار ما. از غنایذات الهی، جز بهشت نمی شکفد. بایدهم اینگونه باشد. بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است.
 
 
 

دوزخ را همینخشکهمقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زیرا اینانآنقدر بخیلو حسودند که نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند


جمشیدی