گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

نسل نو
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

گذشته: برایش راه باز می‌کنم، آرام و بی‌تشویش از کنارم می‌گذرد. می‌دانم در دل تحسینم کرده است. دوستش دارم. آشنای من است. نامش را نمی‌دانم، مدت‌هاست دوستش دارم، آنقدر در ذهنم با او سخن گفته‌ام که حالا از هر کس او را به خود آشناتر می‌بینم و خویش را به او از هر کس نزدیک‌تر می‌دانم. گاه تصمیم می‌گیرم آن‌چه را در دل غوغایی من می‌گذرد با او در میان گذارم اما خیلی زود پشیمان می‌شوم. می‌گویم برایش بنویسم، اما نام و نشانش را نمی‌دانم. کلافه می‌شوم؛ سر درگم و پریشان.


خیابانِ خلوتِ ظهرِ تابستان است و آرامش کوچه ها خستگی را از هیاهوی درونم گرفته است، از دور  می‌آید و صدای تپش‌های قلبم شرمندگی حضورش را به من یادآور می‌شود. آماده می‌شوم سخنی بگویم. روبروی من قرار گرفته است، فاصله فقط دو گام کوتاه شده است، او همچنان آرام است و بی‌تشویش. به چهره‌اش خیره می‌شوم، معصومانه چشم به گام‌هایش دوخته‌است، گویی مرا نمی‌بیند. بر خود نهیب می‌زنم که: «چگونه می‌توانی آرامشش را به‌هم بریزی؟». می‌گذرد و می‌گذرد...

زمان می‌گذرد اگر چه به کندی. دیگر نمی‌بینمش؛ نیست. از این شهر کوچیده است. دیگر او را نمی‌بینم، فرصت تمام شده است. تمام طول خیابان را هر روز چند بار می‌پیمایم، با همان دلهره و تشویش روزهای نخست. اما او نیست، فرصت از دست رفته است، چقدر زود دیر شده است، او نیست، دیگر نمی‌بینمش....

 

اکنون: قدم می‌زنم؛ در خیابان هستم، تنها. بسیاری از آنها که از کنارم می‌گذرند را نمی‌بینم. در خویشتن خود ساخته مجازی‌ام غرق شده‌ام. بی تفاوت از آنچه در پیرامون می‌گذرد، چند کوچه‌ای طی می‌شود. شهر با هیاهویش زندگی را از تن خسته آدم‌ها گرفته است، همه غرق خویشتنِ مجازی خویش‌اند. حضور بی معناست و هوا در غروب بهاری یک روز چه دلپذیر شده است، اگر چه کسی غوغای بهاری امروز را حس نمی‌کند. دختر جوان زیبایی از روبرو می‌آید، با کوله‌ای بر دوش و مقوایی که آن را پیچیده‌است در دست. مضطرب است و بی‌قرار. جوانکی با دوستان لاابالی‌اش راه را تنگ می‌کنند، به زحمت از کنارشان می‌گذرد اما جوانک با ضربه کتفش او را با دیوار آشنا می‌کند. عصبانی می‌شوم. پسرک حرف‌های زشتی نثار دختر جوان می‌کند. ریه‌هایم سنگینی هوا را حس می‌کنند، دست پسرک را گرفته‌ام از مچ و سخت می‌فشارم و سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم. درباره رفتارش توضیح می‌خواهم، گردنکشی می‌کند. مطمئنش می‌کنم توبیخ و تنبیهی در کار نیست و من کاره‌ای نیستم. می‌گوید:«از او خوشم آمد.....»

رضا یزدانی