گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

یک خاطره به یاد ماندنی!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
خاطرتان هست. نمی شود فراموش کرد.یادش بخیر. بهار بود. و از معدود روزهایی که همه با هم بودیم از صبح زود تا نزدیک غروب. همین عکسی که بالای میعادگاه جدید دوستان گذاشته‌اید را می‌گویم؛ نیروگاه قاین.

از بیرجند که راه افتادیم یکی از بچه‌ها چسبیده بود به آقای نصرآبادی و سوال و جواب و بحث‌های علمی و بقیه هر یک مشغول صحبت با دیگری. روز قشنگ و خاطره‌انگیزی شد. بعد از بازدید از نیروگاه رفتیم ساختمان قدیمی خانه معلم قاین برای نماز و نهار. بعد دوباره جاده و این‌بار شوخی دوستان با آب که از صندلی های عقب اتوبوس بنز عهد عتیق دانشگاه و یک گالن سفید آب با یک پارچ پلاستیکی قرمز شروع شد و تا صندلی‌های جلو ادامه پیدا کرد. نمی‌دانم آب تمام شد یا آبروداری دوستان مانع شد که به ما(که نزدیک صندلی آقای نصرآبادی نشسته بودیم) یک ته پارچ بیشتر نرسید البته به لطف آقای صادق و نصفه دیگرش هم نصیب خانم‌ها شد. آقای خاکشور هم حسابی دوش گرفته بودند به کمک آقای صادق و دوستان صادق.

اتوبوس از گردنه ثمن‌ِشاهی که سرازیر شد، شهر پیدا بود و نزدیک می‌نمود ولی تفریح دیگری زمان رسیدن به شهر را طولانی تر کرد. نیمه‌ای از آن شیب تند را که پایین آمدیم اتوبوس کناری ایستاد، پیاده از جاده گذشتیم و آن طرف جاده از شیب تند یک جاده خاکی بالا رفتیم و چند صد متری آن طرف تر، پشت چند پستی و بلندی، چشمه‌‌ی آبی  در حاشیه روستایی کوچک و درختی با توت‌های شیرین و آبدار گویی از مدت‌ها قبل منتظرمان بود. توت خوردیم و شوخی‌ها همچنان ادامه داشت. آقای افشین فر در یک تعقیب و گریز روی لجن‌های کنار استخر سر خورد و افتاد، صحنه آن‌قدر هیجان داشت که حتی آقای نصرآبادی که تا آن لحظه نسبت به تمام شوخی‌های بچه‌ها بی تفاوت نشان می‌داد، با خنده‌ای بلند در حالی که هنوز ظرفی از توت در دست داشت به تماشا ایستاد.
توت خوردیم و برگشتیم. هنوزاز گرمای بعداز ظهر کاسته نشده بود . در راه برگشت آقای نصرآبادی ابراز خستگی کرد، یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: « استاد! نیم نمره به هر کدام از بچه بدهید تا پای اتوبوس کول‌تان می‌کنند»!......
حالا آقای خاکشور آنجا خانه‌ای ساخته برای روزهای تعطیل و تمدد اعصاب در هوای پاک روستا و آرامش دل‌انگیز کوهسار و بی شک هر بار کنار آن چشمه دست و صورتی صفا بدهد آن روز را به خاطر خواهد آورد.
 
مسابقه: فکر می‌کنید وحید آقا چطور لباس‌های گلی‌اش را تمیز کرد تا بتواند روی صندلی اتوبوس بنشیند؟
لطفاً جواب‌ها را به ایمیل آقای افشین فر ارسال کنید. به جواب های صحیح به قید قرعه یک بطری آب دریاچه ارومیه(با توجه به کمبود آب دریاچه) اهداء خواهد شد.
نویسنده: رضا یزدانی