گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

 یادش به خیر، انگار همین دیروز بود کلاس ریاضی آقای نصر آبادی که صبح زود برگزار میشد هیچوقت یادم نمیره من و افسانه (خانم جعفری) ردیف جلو میشستیم و بخاری نفتی کلاس کنارمون بود  از یه طرف چون مجبور بودیم صبح زود بیاییم سر کلاس و از طرفی هوای اون ساعت بیرجند سوز سرما داشت کنار اون گرمای بخاری گیج خواب میشدم یه روز که کاملا خوابم برده بود با سقلمه های افسانه از خواب بیدار شدم ، بهم گفت میترا تو خوابیدی آقای نصر آبادی چشم غره هاشو به من میره!!! گفتم خوب معلومه اگر به من چشم غره بره که من متوجه نمیشم داره به تو چپ چپ نگاه میکنه که تو به من بگی. بیشتر روزها سر کلاسش خواب بودم ولی یه بارم چیزی بهم نگفت.

غفاری

 

یک خاطره به یاد ماندنی

خاطرتان هست. نمی شود فراموش کرد.یادش بخیر. بهار بود. و از معدود روزهایی که همه با هم بودیم از صبح زود تا نزدیک غروب. همین عکسی که بالای میعادگاه جدید دوستان گذاشته‌اید را می‌گویم؛ نیروگاه قاین.

از بیرجند که راه افتادیم یکی از بچه‌ها چسبیده بود به آقای نصرآبادی و سوال و جواب و بحث‌های علمی و بقیه هر یک مشغول صحبت با دیگری. روز قشنگ و خاطره‌انگیزی شد. بعد از بازدید از نیروگاه رفتیم ساختمان قدیمی خانه معلم قاین برای نماز و نهار. بعد دوباره جاده و این‌بار شوخی دوستان با آب که از صندلی های عقب اتوبوس بنز عهد عتیق دانشگاه و یک گالن سفید آب با یک پارچ پلاستیکی قرمز شروع شد و تا صندلی‌های جلو ادامه پیدا کرد. نمی‌دانم آب تمام شد یا آبروداری دوستان مانع شد که به ما(که نزدیک صندلی آقای نصرآبادی نشسته بودیم) یک ته پارچ بیشتر نرسید البته به لطف آقای صادق و نصفه دیگرش هم نصیب خانم‌ها شد. آقای خاکشور هم حسابی دوش گرفته بودند به کمک آقای صادق و دوستان صادق.

اتوبوس از گردنه ثمن‌ِشاهی که سرازیر شد، شهر پیدا بود و نزدیک می‌نمود ولی تفریح دیگری زمان رسیدن به شهر را طولانی تر کرد. نیمه‌ای از آن شیب تند را که پایین آمدیم اتوبوس کناری ایستاد، پیاده از جاده گذشتیم و آن طرف جاده از شیب تند یک جاده خاکی بالا رفتیم و چند صد متری آن طرف تر، پشت چند پستی و بلندی، چشمه‌‌ی آبی  در حاشیه روستایی کوچک و درختی با توت‌های شیرین و آبدار گویی از مدت‌ها قبل منتظرمان بود. توت خوردیم و شوخی‌ها همچنان ادامه داشت. آقای افشین فر در یک تعقیب و گریز روی لجن‌های کنار استخر سر خورد و افتاد، صحنه آن‌قدر هیجان داشت که حتی آقای نصرآبادی که تا آن لحظه نسبت به تمام شوخی‌های بچه‌ها بی تفاوت نشان می‌داد، با خنده‌ای بلند در حالی که هنوز ظرفی از توت در دست داشت به تماشا ایستاد.

توت خوردیم و برگشتیم. هنوزاز گرمای بعداز ظهر کاسته نشده بود . در راه برگشت آقای نصرآبادی ابراز خستگی کرد، یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: « استاد! نیم نمره به هر کدام از بچه بدهید تا پای اتوبوس کول‌تان می‌کنند»!......

حالا آقای خاکشور آنجا خانه‌ای ساخته برای روزهای تعطیل و تمدد اعصاب در هوای پاک روستا و آرامش دل‌انگیز کوهسار و بی شک هر بار کنار آن چشمه دست و صورتی صفا بدهد آن روز را به خاطر خواهد آورد.

 

مسابقه: فکر می‌کنید وحید آقا چطور لباس‌های گلی‌اش را تمیز کرد تا بتواند روی صندلی اتوبوس بنشیند؟

لطفاً جواب‌ها را به ایمیل آقای افشین فر ارسال کنید. به جواب های صحیح به قید قرعه یک بطری آب دریاچه ارومیه(با توجه به کمبود آب دریاچه) اهداء خواهد شد.

نویسنده: رضا یزدانی

 

خاطره شب یلدا
 
بیست و یک سال پیش بود، 30 آذر 1369
هر سال همین روزها خاطره اولین شب یلدای ما در بیرجند برایم زنده میشه
اولن شب یلدایی که همگی دور از خانواده و فامیل و در جمع کوچیک دوستانی که تازه چند ماه از آشنائیمون می گذشت گذروندیم و چقدر شیرین و به یاد موندنی بود
من، بهناز، نوشین و افسانه در اتاق کوچیک وانفرادی نوشین در گوشه راهرو خوابگاه رحیم آباد تا نزدیکیهای صبح گفتیم و خندیدیم و البته خوردیم!
مطمئنم که هیچکدوم اون شب را فراموش نکردید و نخواهیم کرد.
میترا

خاطره سال های دور

یادش بخیر اون روزها که در بیرجند به اسم دانشجو بعضی وقت ها نگاهی به کتاب ها میکردیم و هر وقت دلمان می خواست به کلاس می رفتیم یکی از جمله هایی که بعضی از روز ها روی تخته به چشم می خورد این بود که دختر یا خوشگله یا دانشجو تا اینکه یک شب که چای برای خوردن نداشتیم به خوابگاه رحیم آباد رفتیم وبا اینکه پاسی از شب گذشته بود از دختر های خوابگاه تقاضای چای خشک کردیم شاید در یک لحظه از چهار پنجره برای ما محموله چای ارسال شد و آن شب ما فهمیدیم که دختر هم می تونه دانشجو باشه و هم با معرفت

جواد سلیمانی

 

خاطره سال های دور 2

یاداستاد الکترونیک آقای مهندس زارعی بخیر تازه از آلمان آمده بود ودر برخی موارد  بیان کلمات به فارسی برایش مشکل بود  اما برای تدریس دیود از روشی استفاده کرد که بعد از گذشت 20 سال من هنوز به یاد دارم  اگه شما هم به یاد دارید بنویسید و جایزه بگرید

جواد سلیمانی

 

خاطره سال های دور 3

یادش بخیر برای آموزش شبکه هوایی توی حیاط دانشگاه چند تیر برق نصب کرده بودند و یکی یکی بالای تیر رفته و کار های لازم را انجام می دادیم در پایان درس وقتی که همه رفته بودند من به همراه دو نفر دیگر که نمی خوام اسمشونو ببرم پشت دیوار قایم شدیم و بالا رفتن بعضی ها از تیربرق را تماشا کردیم امیدوارم آن چند نفر ما را بخشیده و از گناه ما بگذرند

جواد سلیمانی

 

این هم یه خاطره امتحانی
 
ترم اول به حول و قوه الهی "فیزیک الکتریسیته" روافتادیم،  یادمه ترم  بعد، از اونجایی که حسودیمون میشد میدیدیم بعضی از آقایون (بلا نسبت دوستان حاضر!) به راحتی سر جلسات تقلب میکنن، با بچه های الکترونیک که قرار بود امتحانمون همزمان برگزار بشه قرار گذاشتیم 5 فصل کتاب را هر کدوم از ما یعنی من و افسانه و نوشین و بهناز و شهناز(فارابی) یک فصل رو خیلی خوب بخونیم و سرامتحان هر کس سوالای فصل خودشو به بقیه برسونه، شاید بعضی از شما اون روز را یادتون بیاد،هنوز امتحان شروع نشده بود ماها که یکی از یکی بی تجربه تر توی تقلب کردن بودیم چنان تابلو رفتار کردیم که همه فهمیدن جریان چیه همه مراقبا وایسادن بالای سر ما و به میمنت و مبارکی بقیه آقایون به راحتی به تقلبشون رسیدن!!! و ما هم  که دسته جمعی با 6و 7 دوباره افتادیم.خنده
میترا
یادمه امتحان از 6 فصل کتاب بود ولی ما 5 نفر بودیم ولی به حساب خودمون  3 نمره فصل 6 رو بیخیال شدیم و گفتیم اگه هر کدوم فصل خودمونو خوب بخونیم 17 یا 18 میشیم .خودمون هم میدونستیم که از این عرضه ها نداریم ولی نمیدونم با کدوم عقل اونم 5 تایی یه همچین تصمیمی گرفتیم .وقتی هم از سر جلسه اومدیم بیرون داشتیم نمره های  17 و 18 که قرار بود بگیریم   نیشخند  رو مسخره میکردیم و میخندیدیم که همه چپ چپ نگاه میکردن فکر میکردن امتحان به این سختی اینا از 17 و 18 صحبت میکنن خبر نداشتن ما داریم به رویاهای تصمیم شب قبلمون میخندیم .آخرشم استاد برای کلاس ما(قدرت) که فقط من و میترا دختر بودیم نمره همه آقایون رو با اسم زده بود و فقط برای من و میترا با شماره دانشجویی  اونم تو یه خط زده بود:  902و 906   :  6  
دیگه از این تابلوتر نمی شد   خنده
افسانه
يك روز هم تو امتحان اصول اندازه گيري كه چند تا سوال آخرش تستي بود، ديدم يكي از مراقبين محترم و مهربان زل زده رو برگه من. حس كردم جواب‌ها رو نگاه مي كنه كه بره به چند نفر ديگه برسونه، اتفاقا همين جوري هم شد. البته من كه به نقشه‌اش پي برده بودم چند تا از جواب ها رو به عمد اشتباه علامت زدم و بعدا درست كردم. جالب بود كه همون جواب‌هاي به خيال من غلط، جواب درست بود!!!!

یزدانی

 

خاطره سال های دور 4

یادم میاد که یک روز همه کلاس تصمیم گرفتیم که یک هفته درس رو تعطیل و به شهرمون بریم هفته بعد که برگشتیم اولین درس رو با آقای مهندس نصرآبادی داشتیم و ایشان هم یکی از درس ها را جا زد و از درس بعدی شروع کرد و وقتی با اعتراض ما مواجه شد گفت که من هفته پیش درس قبلی رو تدریس کردم بعدا فهمیدیم که همکلاسی های بیرجندی بر خلاف توافق هفته پیش در کلاس درس شرکت کردند

جواد سلیمانی