گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

کوچکترین مدرسه دنیا در ایران
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار

عبدالمحمد شعرانی، سرباز معلم روستای«کالو» در١٨٠ کیلومتری شهرستان دیر استان بوشهر، توانسته است با راه اندازی یک وبلاگ در باره مدرسه ای بنویسد که با ۴ دانش آموز و با کمترین امکانات در این نقطه از کشورمان قرار دارد.
این مدرسه که کوچک ترین مدرسه دنیا لقب گرفته، توجه رسانه های جهان را به خود جلب کرده است و به همت شعرانی اکنون امکاناتی از سوی مسئولان ذیربط در ایران به آن مدرسه و روستای کالو (از جمله آب لوله کشی، رایانه، کتابخانه و میز و نیمکت) اختصاص پیدا کرده است. از طریق همین وبلاگ بود که ایرانیان و حتی سازمان یونسکو، با این مدرسه آشنا شده اند.. مدیر آموزش و پرورش منطقه رایانه خودش را برای این مدرسه فرستاده است و ایرانیانی از آمریکا برای این مدرسه هدیه فرستاده اند، یک مدرس ایرانی در آلمان نوشته های او را به زبان آلمانی برای کلاسش ترجمه می کند و این معلم از سوی روزنامه همشهری به عنوان یکی از٧ قهرمان اجتماعی کشور در سال ٨۶ شناخته شده است.
  محتوای وبلاگ شعرانی نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان، بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسائل اجتماعی است. «شعرانی معلم مدرسه ای کوچک به عظمت تمام دنیا و معلمی جوان که نه تنها معلم کودکان خردسال مدرسه اش بلکه معلم همه آن هایی است که دوست دارند رسم عاشقی بیاموزند.»؛ «او به حمیده، پریسا، حسین و مهدی می آموزد که در عبور از روزهای سخت این آدم های سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت»؛ شعرانی این سرباز معلم درس مهربانی، محبت، امید، عشق به زندگی، پیشرفت و دوست داشتن را به دانش آموزانش می آموزد؛ «این جا مهربانی بر دل ها حکمرانی می کند و زندگی با همه فرازها و فرودهایش جاری است»

حبیب

 


 
آنچه که از من بر می آید
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک ،مطالب آموزنده
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت ! پرسیدند :چه می کنی ؟ پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدهم :
هر آنچه از من بر می آمد !!!!!
آیا ما هم تا بحال هر کاری از دستمان بر می آمده برای دیگران انجام داده ایم؟؟؟
حبیب

 
تحول درون‏
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: رازهای ماوراء

نگاهتان را همیشه تازه نگه دارید، برای دوستانتان یک چیز جدید داشته باشید، یک نویسنده‌ جدید کشف کنید، یک نگاه نو پیدا کنید، یک حرف تازه پیدا کنید. برنامه‌ی کاریتان را طوری تنظیم کنید که هر هفته حداقل دو نفر را ببینید که انسان‌های خاص باشند!

هر روز از آدم‌های خاص و دوستان خاصتان بپرسید که فیلم جدید، کتاب، مقاله، آگهی تبلیغاتی خاص، پوستر، نقاشی، عکس خاصی به بازار نیامده است؟ مسیرهای جدید را تجربه کنید. حداقل خانه‌تان را از پنج مسیر بلد باشید. غذاهای متفاوت بخورید، تمام طعم‌ها را بچشید، دوستان متفاوتی داشته باشید، اگر دوست مهندس دارید، دوست نقاش هم داشته باشید، اگر دوست حسابدار دارید، دوست عکاس هم داشته باشید. کارهای مختلفی را تجربه کنید و کتاب‌هایی با سبک‌های متفاوت بخوانید...

 
کسی میتونه راهنمایی کنه؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ
ba salam va arze ehteram khedmate shoma,
man daneshjooye kardanie bargh ghodrat dar yeki az daneshgahaye gheire entefaeeye tehran hastam
ghasd daram dar sale 92 dar konkore kardani be karshenasu\i sherkat konam,yeki az daneshgahayi ke dolati mibashad va dar konkore kardani be karshenasi daneshjoo mipazirad daneshgahe birjand ast,leza mikhastam bedanam ke daneshgahe birjand dar che sathi az nazare elmi va asatid gharar darad va aya az daneshgahe azade tehranjonoub ya daneshgahaye gheire entefaeeye tehran az lahaze sathe elmi va etebare madrak va asatid behtar ast ya kheir? hamchenin aya daneshgahe birjand baraye daneshjooyane kardani be karshenasie bargh khabgah darad ya kheir?
ba tashakkore faravan az shoma

 
تلخند
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

مهرداد رئیس زاده


 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مطالب آموزنده ،سخن یزرگان

وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
فهمیدم زمانی که سعی میکنم به کسی آرزوهایم را تحمیل کنم، با وجود دانستن اینکه نه زمان مناسب است و نه آن آدم آماده، چقدر میتواند این کار برای آن شخص دشوار باشد، حتی اگر آن شخص خود من باشم.
امروز معنای آن را میدانم و آن را احترام مینامم.

وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم,
متوجه شدم که اندوه و احساسات من میخواهند من را متوجه سازند که خلاف حقیقتم زندگی میکنم .

امروز آن را واقعیت می خوانم


 
سلام
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
خدایا هر کسی یادم کند،یادش بخیر
خدایا هر کسی یادم نکرد،یادش بخیر
خدایا هر کسی یادش رود یادم کند،
یادش بخیر

سلام به همه، دوستان مشهدی با هوای بارونی چطورید؟ خوش میگذره؟لبخند


 
جوابیه شهریار نجفی به شعر حمید مصدق،فروغ فرخزاد و جواد نوروزی
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب

قصه آن سیب!

قهقه آن خنده!

غم آن غضب آلود نگاه!

 

 
جوابیه مسعود قلیمرادی به 3 شاعر قبلی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب
او به تو خندید و تو نمی دانستی

این که او می داند

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

از پی ات تند دویدم

سیب را دست دخترکم من دیدم

غضب آلود نگاهت کردم

 
اختلاف طبقاتی
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: طنز


 
روانشناسی شخصیت
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
سیب
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب
شعر حمید مصدق و فروغ رو که همگی خوندید اینم جوابیه جواد نوروزی به شعر حمید مصدق و فروغ
------------------------------------------------------------------------------------------
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،

 
باران
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب
قرارمان باران بود

ساعت دلدادگی

کنار عشق

یادت هست ؟!

من آمدم

باران هم


 
مردم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی ،مطالب آموزنده ،رازهای ماوراء

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟


 
عید قربان مبارک
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مناسبتها
کــــــاش عیـدی هم بود
که در آن ، به جای گوسفندان
گـــــرگهــــــــا را قـــــربانی میکردند ...!!

 


 
تواضع
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی ،مطالب آموزنده
آدمها را به میزان درکشان بسنج نه به اندازه مدرکشان؛

چرا که فاصله ی زیادی از مدرک تا درک وجود دارد.

مدرکی که درک بالاتری به ارمغان نیاورد ، کاغذ پاره ای بیشتر نیست.

مهمترین نشانه ی درک بالاتر تواضع بیشتر است .

 
من، خدا و تاکسی بین شهری
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران و ... بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط های راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی نبود...!
جیب چپ نبود... جیب پیرهنم!
نبود که نبود ... گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود... :(
 
به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!
گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده...!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی می رسونمت ...
.
خداجونم!
من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم
اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچی ندارم، خالیه خالی ...
فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت ...
ما رو می رسونی؟؟؟

یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟؟؟

جمشیدی

 


 
داستان مولانا و شمس تبریزی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

 
برای آذربایجان
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مناسبتها ،شعر و ادب

فریدون مشیری

ما، همان جمع پراکنده ...

با یاد نیما، سراینده « ای آدم ها »

***
موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !

از دل تیره امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می برد،
و غریوش را با مشت فرو می کشت،
نعره ای خسته و خونین ، بشریت را،
به کمک می طلبید :
- « آی آدمها ...
آی آدمها ... »
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

 
فریدون مشیری
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب ،مناسبتها

به مناسبت سوم آبانماه، سالروز پرواز فریدون مشیری عزیز به یاد او باشیم، اویی که با اشعار خود فصول پر خاطره ای را برای ما رقم زد، روحش قرین شادی و شکوه باد...


--------------------------------------------------------------------------------------------------

(کیه که با این شعر خاطره نداشته باشه !؟ لبخند من که هیچوقت از خوندنش سیر نمیشم)

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 
باران
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی


 
ویتامین F
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی

مجموعه ای از دوستان متفاوت را دارم

چگونه می شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟

 باور دارم که هریک کمک می کنند تا یک بخش از شخصیت من نمایان گردد.

حبیب


 
مهربانی
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی

زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل، چشم فراموش میکند، اما دل هرگز، پس بدان تا زمانیکه دل زنده است فراموش نخواهی شد.