گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

ماه رمضان مبارک
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

باز ندا داده است  حق به سرایش درآ

                                       بهر همه کرده است  باز ضیافت به پا

خوردن حیوان بس است صحبت شیطان بس است

                                       قوت زمعنی بخور  یار توراشد خدا

خواب تغافل بس است موسم بیدار ی  است

                                        چشم دلت باز کن  تاکه بجویی هدی

حلول ماه مبارک رمضان  ماه ضیافت الهی  ماه خودسازی وبهار قرآن برشما دوستان مبارک باد

 


 
داستانی از پائولو کوئیلو
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک ،مطالب آموزنده ،کوتاه و خواندنی

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینی هاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسرک داد

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
______________________________________________
عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست
آرامش مال کسی است که صادق است
لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند


 
دعا
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

دعا میکنم ،
زیر این ســقف بلـــند ,روی دامان زمــــین
هـــر کجا خسته شدی
یا کــه پر بسته شدی
دســتی از" غـــیب" به دادت برسد.

حبیب


 
یک عکس یک خاطره
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

البته زحمت ارسالش و آقای تاجبخش از بچه های رشته زمین شناسی (نفر وسط ردیف پایین) کشیدن .

 


 
نکته
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:


عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست پرسیدند: به کجا میروی؟ گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم

 

حبیب


 
باران تابستانی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

جای همگیتون اینجا  خالی، از دیشب تا حالا بارون بی سابقه ای توی تهران داره میاد که باعث شده هوا فوق العاده خنک و لطیف بشه، یادم نمیاد این موقع سال توی تهران همچین بارونی اومده باشه


 
بدون شرح
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات

با عرض شرمندگی، من جدیدا برای مطالبی که میزارم شرح و توضیح کم میارم خودتون برای این یکی هم یه شرحی پیشنهاد بدین !!! خجالتزبان

ارسال عکسها: جمشیدی


 
دعا
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه و خواندنی

 خدایا ، حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم . . .

حبیب


 
با خشونت هرگز ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…


 
امید
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 


 
برای این عکس یه تیتر بنویسین!
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی


 
یک هفته دوست داشتنی !!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی ،طنز

خاطرات یک پدر و پسر در هفته ای که خانم خونه به سفر تشریف بردند !

شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام. وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.


 
صداقت
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 


 
روغن زیتون!
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی


 
مثنـوی احمـدک
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب ،مطالب آموزنده

این شعر رو یادتون میاد ؟ توی بچگی میخوندیمش، درسته قدیمیه ولی فکر کنم بعد از این همه سال به دوباره خوندنش بیارزه، خودم که خیلی سال بود که نخونده بودمش

با توجه به مستندات موجود این شعر سروده مرحوم مهندس علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم می باشد که آنرا در سال ۱۳۳۴ در کرمان سروده اند. ایشان از معلمان کرمانی و نیز از شعرای معاصر و برجسته کرمان می باشند که چندین شعر از ایشان در کتاب تذکره شعرای کرمان چاپ شده است


 
لذت زندگی
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...
( پائولو کوئیلیو )
محسن شاد

 
صرفه جویی در وقت
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

اختصاص دادن وقت خود به دیگران به منظور آموزش چگونگی انجام کارها یکی از عوامل مهم در صرفه جویی در وقت است .

بیایید در وقت صرفه جویی کنیم


 
سوالی و اندیشه ای
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

اگر در همین لحظه فرشته مرگ سراغتان بیاید و هیچ مجالی برای تماس با کسی نداشته باشید ، از انجام ندادن جه کاری و یا نگفتن چه حرفی به چه کسی بیش از همه متاسف و متاثر میشوید ؟!!!!!!!!!

.

.

.

 


 
مهربانی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مطالب آموزنده ،شعر و ادب
فارغ از آن
فارغ از این
فارغ از دین
فارغ از هر کیش و آئین
مهربانی را بیاموز . .


 
رازهای ماورا 4
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: رازهای ماوراء

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم

میترا


 
صنعت ساختمان سازی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

ساختمان سازی


 
اردوی شیراز
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات
به نام یزدان پاک
یکی از خاطرات به یاد ماندنی از دوران دانشجویی، سفر به شیراز و بازدید از صنایع مخابرات راه دور بود. البته این سفر مربوط به دانشجویان سال 69 بود و چرا و چطور ما 5 نفر از ورودیهای 70 همراه اونا شدیم نمیدونم.همچنین دو تا از استادهای به یاد ماندنی ( مهندس زارعی و مهندس فرخی) به عنوان بزرگتر و راهنمای ما در این سفر بودند.
متاسفانه اسم ورودی های 69 را نمیدونستم. برای همین عکس پاسارگارد را بدون اسم قرار دادم.احیاناً اگر کسی میشناسشون بنویسه ، خوشحال میشم.( البته نفر چهارم از ایستاده ها که لباس زرشکی پوشیده ،آقای پیروی بود که به منزل پدری ایشان هم رفته بودیم ).
یاد باد آن روزگاران یاد باد.
محسن شاد

 
سهم ما از زندگی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک ،مطالب آموزنده

داستانی است درمورد اولین دیدار "امت فاکس"، نویسنده و فیلسوف معاصر، ‌از آمریکا، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.


 
اتاق گفتگو
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

سلام حبیب آقا ایا میتوان در وبلاگ اتاق گفتگو راه انداخت ، ویا دوستانی که در و بلاگ هستند را با نام دید - مثلا الان من و شخص دیگری از وب بازدید میکنیم اما نه اون میداند من کی هستم و نه من میدانم اون کیه و نمی توانم با اون مکالمه کنم .

جمشیدی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام آقای جمشیدی،

پیشنهاد شما مدتی است که به صورت آزمایشی راه اندازی شده ولی چون هنوز اقدامات امنیتی کافی رعایت نشده اعلام عمومی نکرده ایم، به محض اینکه این مشکل حل بشه نحوه ورود و استفاده به اطلاع همگی خواهد رسید.

در حال حاضر مطمئن نباشید که اشخاص دیگه ای که در قسمت آمار  به صورت  آنلاین نمایش داده میشوند حتما خودی هستند.

میترا


 
داستانک
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک ،سرگرمی

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و ... 


 
داستان
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.
پدر کودک اصرار داشت استاد ازفرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه‌ها ببیند!
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !
بعد از شش ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.
استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است

محمود


 
خط و نشون!!!!!!
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: طنز ،اخبار وبلاگ

به نظر شما قضیه چیه!!؟؟؟؟ متفکر نیشخند تعجب


 
مسابقه خاطره نویسی
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،اخبار وبلاگ ،سرگرمی

برای اینکه حضور همه دوستان توی وبلاگ بیشتر بشه پیشنهاد میکنم یک مسابقه خاطره نویسی راه بندازیم، در آخر به بهترین خاطره از طرف مدیر وبلاگ جایزه داده میشه چشمک شرایط این مسابقه هم اینه:

1- تعداد خاطره های ارسالی محدودیت نداره

2- لازم نیست خاطره مشترک بین هم کلاسیها  باشه

3- حتما باید مربوط به دوران دانشجویی در بیرجند باشه

نکته : کسی نباید ممنوعیت برای خاطرات ارسالی وضع کنه ! شیطان نیشخند

با توجه به شرایط ممکنه قوانین دیگه ای هم وضع بشه

لطفا خاطراتتون رو به آدرس وبلاگ ایمیل کنید. حتی شما دوست عزیز! چشمک


 
خداوند نگهبان من است
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

شبی تاریک و ابری بود. صداهای عجیب و وحشتناکی از گوشه و کنار جنگل به گوش می رسید.به او گفته بودند بدون فوت وقت از جنگل عبور کند واصلا آنجا به خواب نرود چون در غیراینصورت طعمه حیوانات درنده می شود.


 
چـرخ زنـدگی تـان خـوب می چـرخد یا بـد ؟!
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مطالب آموزنده ،سرگرمی

آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد؟ آرام است یا تند؟ این سئوالی است که هر چند یکبار از خود پرسیده ایم یا شاید سئوالی باشد که از یکدیگر می پرسیم اما شاید سوال مهم تر این است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سئوال مدنظر داشت. این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.


 
محسن شاد
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ ،20 سال گذشته کجا بودم

به نام یزدان پاک

چون من کلا کم حرف هستم ، به طور خلاصه میگم.

بعد از بیرجند ،  به دلیل اجبار،  خدمت در زیر پرچم را انتخاب نموده و 2 سال تمام زیر پرچم خدمت کردم.؟!

بعدش هم پیدا کردن کار شده بود شغلم  تا اینکه در یک شرکت IT مشغول شدم. هنوز نون و بوقلمون سفرمون از همونجا تهیه میشود.

این عکس هم مربوط به اردیبهشت 91 میباشد.



 
سلطان و هیزم شکن
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستانک
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت :