گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

شباهت مهندس کامپیوتر و دکتر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: طنز ،سرگرمی
یک شباهت اساسی بین مهندس های کامپیوتر و دکتر ها هست و اونم اینه

 
چه کسی چتر نجات شما را می بندد؟
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: رازهای ماوراء

چارلز پلوم، یکی از خلبانان نیروی دریایی بود. پس از 75 مأموریت جنگی، هواپیمای او مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت. پلوم بیرون پرید و به اسارت دشمن درآمد. او دستگیر شد و شش سال در یکی از زندان های دشمن حبس شد. او از این مهلکه جان سالم به در برد و اکنون آنچه را که از آن تجربه کسب کرده است تدریس می کند.

روزی چارلز و همسرش در رستورانی نشسته بودند. مردی به آنها نزدیک شد و گفت: «تو پلوم هستی! در یکی از نبردهای هوایی، جنگنده های دشمن را تعقیب کردی و سپس تو را زدند و سقوط کردی!»

پلوم پرسید: «تو از کجا این مطلب را می دانی؟»

مرد پاسخ داد: «من چتر نجات تو را بستم.»

پلوم تعجب کرده بود و نفس در سینه اش حبس شده بود. مرد که با غرور مشتش را در هوا تکان می داد گفت: «مطمئن بودم که کار می کند.»

پلوم حرف او را تأیید کرد و گفت: «مطمئناً کار کرده است چون اگر کار نمی کرد من الآن اینجا نبودم.»

آن شب پلوم از فکر آن مرد نتوانست بخوابد. او می گوید: «خیلی مایلم بدانم او در لباس فرم نیروی دریایی چه شکلی بوده است؛ یک کلاه سفید، یک دستمال در پشت و بندهای آویز منگوله دار. نمی دانم چند بار او را دیده ام و حتی به او یک سلام صبح بخیر یا چیزی مثل آن نگفته ام، فقط به خاطر اینکه من خلبان جنگنده بودم و او ملوان.

پلوم به ساعاتی فکر کرد که آن ملوان پشت یک میز چوبی طویل در سالن های زیر کشتی، با دقت چترها را ترمیم می کرده، آنها را تا می زده و با نگرانی سرنوشت کسی را که نمی شناخته رقم می زده است.

اکنون پلوم از مخاطبین خود می پرسد: «چه کسی چتر نجات شما را می بندد؟»


-----------------------------------------------------------------------------
گاهی در کشاش زندگی، فراموش می کنیم که چه چیزی واقعاً مهم است.

شاید گاهی در گفتن سلام، لطفاً، متشکرم، تبریک گفتن به کسی که اتفاق مهمی برایش رخ داده است، تعریف کردن از کسی یا حتی انجام یک کار خوب بی دلیل کوتاهی می کنیم.

«من به تو افتخار می کنم» پنج کلمه ارزشمندی است که همیشه می توانید برای ایجاد حس خوشایند و احساس اهمیت در دیگران به کار ببرید.

در رفتار با دیگران تصور کنید آنان چنانند که باید باشند و کمک کنید تا آن طور بشوند که توانایی اش را دارند.

قدر تمام ارزش های هر کسی را - هر چه هست و هر چه می کند - بدانید. کار هر کسی هر چه باشد، ضروری و مهم است.

در طی روز به همه افراد تمرکز و توجه کنید. سعی کنید با افراد، بیشتر ملاقات و برخورد داشته باشید. شاید مهمترین موقعیت زندگی کسی به کلام شما بستگی داشته باشد. بگذارید خداوند در این حال شما را واسطه قرار دهد.


 
زنجیره حیات .......
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.

 پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.

 پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند.

 اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:

«کاش می‌دانستی ... .. که زنجیر بلندی است زندگی  ،

 که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده.

 یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه.

 حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است. و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر،

 و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و  وای  اگر شاخه‌ای را بشکنی ، خورشید خواهد گریست.

وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد.

 وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد.

 زیرا      هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای . و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.

وای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم ، چرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد.
 

 


 
آرش کمانگیر
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب
مرا تیر است آتش‌پر!
مرا باد است فرمانبر!
و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست،
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست،
در این میدان
بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز...

"آرش کمانگیر _ سیاوش کسرایی"

 
چرخ زندگی 2
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی ،مطالب آموزنده

امروز توی کمدم دنبال یک یادداشت میگشتم که چشمم به یک صفحه کاغذ افتاد که چند ماه پیش،  بعد از اینکه مطلب چرخ زندگی رو خوندم سعی کردم چرخ زندگی خودم رو روش بکشم از شما چه پنهون که یک شکل عجیب و غریب و هشل هفتی شده بود که بیا و ببین!!!خجالت

با دیدن اون برگ کاغذ هوس کردم یک بار دیگه چرخ زندگیمو بکشم، نتیجه اش خیلی جالب بود، بعضی نقاطی که خیلی تیز بود کمی پایینتر اومده بود و بعضی نقاطی که خیلی پایین بود اومده بود بالاتر، خلاصه یه کم بیشتر شبیه چرخ شده بود.نیشخند

شاید بد نباشه هر چند وقت یک بار نگاهی به چرخ زندگیمون بیندازیم و برای بهتر چرخیدنش فکر کنیم، برای همین لینک مطلب رو دوباره اینجا گذاشتم که اگه شما هم دوست داشتین یه سر بهش بزنین

http://electrical-birjand69.persianblog.ir/post/390

میترا


 
باشما همکلاسی شدیم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات

باسلام  من و حامد ابتدا رشته مون امور فنی کشاورزی بود با معدل بالا یک شب توخوابگاه باحسن رستمیان بودیم گفت اگردو دانشگاه با هم توافق کنند میتونید بیایید الکترونیک ما هم دو دانشگاه رامتقاعد کردیم و آمدیم باشما همکلاسی شدیم من و حامد دوستان خوبی بودیم دنبال حامد میگشتم تابنظرم رسید که یکسری به سایت دانشگاه بیندازم تاجمله یه دوست قدیمی رادیدم خیلی خوشحال شدم تااینکه به جمع دوستان دیگر خود پیوستم خدایاورتان

عطایی


 
سلامی به دوستان قدیمی و جدیدالورود
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، از اینکه یک مقدار با تاخیر این مطلب نوشته شد منو ببخشید، بگذارید به حساب مشغله های روزمره که در حال حاضر همگیمون به نوعی باهاش سروکار داریم

واقعا همگی ما رو خوشحال کردید که به وبلاگ سرزدید و با ما تماس گرفتید. لطفا اگر از دوستان دیگری هم خبر دارید و یا امکان تماس باهاشون رو دارید اونها رو هم در جریان بگذارید.

در ابتدای صفحه وبلاگ مطلب جدیدی رو میبینید به عنوان " اطلاعات تماس" . برای محفوظ بودن شماره تماس دوستان این مطلب رمزگذاری شده و رمز اون هم به ایمیل شما ارسال شد

شماره تماس و آدرس هر کسی که خودش تمایل داشته توی این مطلب موجود هست. ستون سمت راست وبلاگ بخشی هست با عنوان "صفحات دیگر" که توی اون بخش هم یک صفحه با عنوان تماس با اعضا، که آدرس ایمیل دوستان نوشته شده

دو صفحه دیگه هم هست با عنوان آلبوم عکسهای قدیمی و خاطرات دانشجویی، خوشحال میشیم که عکسهای قدیمی و خاطراتتون رو برامون بفرستید.

نمیدونم اطلاع دارید یا نه ولی اردبیبهشت ماه 91 یک گردهمآیی در مشهد برگزارکردیم که دوستانی رو که تونستیم پیدا کنیم همراه با خانواده هاشون حضور داشتند و واقعا جای همگی شما خالی بود و خاطره خیلی خوبی برای همه باقی گذاشت، اگرخدا بخواد و دوستان موافقت کنند سعی داریم سالی یکبار این گردهمآیی رو برگزارکنیم. و خوشحال میشیم که هر بار تعداد بیشتری از دوستان در اون حضور داشته باشند.

عکسها و دلنوشته های مربوط به گردهمآیی رو توی وبلاگ داشتیم که به خاطر یک اشتباه، متاسفانه پاک شد. ولی در اولین فرصت دوباره تعدادی از عکسها رو روی صفحه میگذارم، هم برای اینکه دوستان جدیدالورود ببینند هم برای تجدید خاطره بقیه.

امیدوارم ارتباطتون با وبلاگ حفظ بمونه.

میترا


 
20 سال گذشته کجا بودم - فاطمه نصرالله زاده
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

سلام هفته گذشته مشهد بودم که در مراسم تدفین آقای قاسمی (پدر نوشین) از وبلاگ و گردهمایی شما عزیزان مطلع شدم.

سرگذشتم در 20 سال گذشته این طور بود که بعد از فارغ التحصیلی دنبال کار بودم اول شرکت نقشه کشی بعد حدود یک سال در توانکاران مشهد مشغول بودم سال 74 زندگی مشترک در تهران را شروع کردم. با پیشنهاد همسرم تدریس در آموزش و پروش ( مقطع دبیرستان دروس ریاضی و کامپیوتر) را انتخاب کردم. تدریس خصوصی و فعالیت در آموزشگاه کامپیوتر تمام وقتم را پر میکرد.
همسرم آقای گلی که علاوه بر کار دولتی، شرکت طراحی و ساخت منابع تغذیه و شارژر در توان های تا چند کیلو وات – اتوماسیون ) را تاسیس کرد در کنارش همکاری میکردم. از سال 85 که فرزند پسرم بدنیا آمد تدریس را کنار گذاشتم ودخترم که مدرسه میرفت توجه بیشتری نیاز داشت تصمیم گرفتم نیمه وقت فقط در شرکت مشغول باشم. از سال 88 با توجه به شرایط جدیدی که بر جامعه و اوضاع کار پدید آمد تقریبا پروژه ای نبود که منعقد بشه  و شرکت را به منزل منتقل کردیم و با بقیه همکاران تسویه و خداحافظی کردیم. چون نمیتونستم بیکار باشم کار پخش زرشک و زعفران را در منطقه خودمون شروع کردم (منطقه 5 تهران) بازاریابی و پخش - همچنان مشغولم. به یاری خدا و دور از چشم ..... به تازگی کشتی شرکت از گل در اومده و می خواد حرکت کنه. از اردیبهشت 90 دچار مشکلات جسمی عدیده ای شدم که بعد از کلی رفت وآمد به مطب پزشکان متعدد تشخیص ام اس دادند البته از نوع خاموش . هر از چند گاهی بیدار میشه و سلام میکنه. این بود گذشته من. الآن دخترم 15 و پسرم  6 ساله اند. مهرزاد برای تولد دخترم اومد دیدنم و در تلاش بود بره خارج سال 77 ولی بعدش دیگه ازش خبری نداشتم . وقتی وارد وبلاگ شدم تازه یاد خاطرات دانشگاه افتاده که سال ها بود فراموش شده بودند. الان دو باره احساس جوانی میکنم من و همسرم خیلی درگیر زندگی و کار و بچه ها شدیم این حرکت شما حس جدیدی بهمون داد و خوشحالمون کرد.


 
یک اتفاق خوب دیگر
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

با سلام به دوستان عزیز
خیلی ذوق زده شدم وقتی وارد وبلاگ شدم در سفر هفته پیش که به مشهد رفتم مادرم گفت آقای قاسمی فوت کردند با هم برای ثسلیت رفتیم آنجا نوشین را دیدم وادرس وبلاگ رو داد من و همسرم که از بچه ها 68 الکترونیک بود خیلی خوشحال شدیم یاد خاطرات فراموش شده افتادیم منتظر ایمیل شما هستم.

با تشکر

فاطمه نصرالله زاده


 
جوانی
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب

سلام هر چند این ابیات زیاد با شعر شما قرابتی ندارد اما چون از پروین اعتصامی است و زیبا بود برایتان مینگارم. 


بکوش اندر بهار زندگانی

که شد پیرایه پیری ، جوانی

حساب خود را نه کم گیر و نه افزون

منه پای از گلیم خویش بیرون

اگر زین شهد، کوته داری انگشت

نکوبت هیچ دستی،برسرت مشت

چه در کار و چه در کارآزمودن

نباید جز به خود محتاج بودن

جمشیدی

 

 

 

 

 

 


 
خار
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر و ادب
من آن طفل آزاده سر خوشم
که با اسب آشفته یال خیال
درین کوچه پس کوچه ماه و سال
چهل سال نا آشنا رانده ام

ز سیمای بیرحم گردون پیر
در اوراق بیرنگ تاریخ کور
همه تازه های جهان دیده ام
همه قصه های کهن خوانده ام
چهل سال در عین رنج و نیاز
سر از بخشش مهر پیچیده ام
رخ از بوسه ماه گردانده ام
به خوش باش حافظ که جانانم اوست
به هر جا که آزاده ای یافتم
به جامش اگر مینوانسته ام
می افکنده ام گل برافشانده ام
چهل سال اگر بگذراندم به هیچ
همین بس که در رهگذار وجود
کسی را بجز خود نگریانده ام
چهل سال چون خواب بر من گذشت
اگر عمر گل هفته ای بیش نیست
خدایا نه خارم،  چرا مانده ام؟؟؟

فریدون مشیری