گروه برق 69 دانشگاه بیرجند

محلی برای ارتباط با دوستان گروه برق 69 بیرجند

خبری تلخ
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

تقریبا اواسط آبان بود که با پیغام یکی از دوستان که گویا در ادامه جستجو برای پیدا کردن همدوره ای های قدیمی به مطلب نوشته شده در یک سایت رسیده بود، متوجه شدیم که پایگاه بسیج مسجدی در یکی از شهرستانها یادواره ای به نام یکی از همکلاسیهای ما برگزار کرده است. چون هیچ توضیح دیگری داده نشده بود، با تلفن و ایمیل و اس ام اس و پیگیریهای چند ماهه، بالاخره توانستیم شماره تلفن منزل پدری و موبایل برادر ایشان را پیدا کنیم. راستش امیدوار بودیم و آرزو میکردیم که فقط تشابه اسمی باشد به همین خاطر دلم نیامد با منزل پدری ایشان تماس بگیرم و به موبایل برادرشان زنگ زدم. متاسفانه خبر درست بود. مهندس گلی نسب، همان علی گلی نسب همکلاسی خودمان بود که حدود سالهای 84-85 به دلیل ابتلا به تومور مغزی فوت کرده بود.

تلخی خبر خیلی زیاد بود برای همین نخواستم شیرینی حضور دوستان تازه وارد رو از بین ببرم و با چند روز تاخیربه اطلاعتون رسوندم.

همزمانی متن زیبای دوست عزیزمون آقای یزدانی و این خبر تلخ، شاید تلنگری باشد برای اینکه قدر لحظاتی که با هم هستیم را بیشتر بدانیم.

حبیب


 
محمد عطایی استاد
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

سلام، من همکلاسی شمابودم در بیرجند و بعدا مهندسی قدرت گرفتم و درشرکت فراوردهای دیرگداز ایران 15سال شده کار میکنم وازبازکردن این وبلاگ خوشحالم.

 


----------------------------------------------------------------------------------------------

سلام، آقای عطایی، به جمع ما خوش آمدید. خوبه که برامون بگید چطور وبلاگ رو پیدا کردید. ضمنا باید ببخشید که یک مقدار دیرتر ورود شما رو به وبلاگ اعلام کردیم چون مخاطب ایمیلهایی که از طرف شما برای وبلاگ میرسید آقا حامد بودند و بیشتر جنبه شخصی داشت گفتیم شاید صلاح نباشه که توی وبلاگ کپی بشه تا اینکه این ایمیل آخری شما به همراه عکس به دستمون رسید.
ظاهرا ایمیلهای قبلی هم که برای شما فرستادم به دستتون نرسیده

میترا


 
دستم را بگیر که گم نشوم!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: دلنوشته ها
نمی‌دانم مرا به خاطر می‌آوری یا نه؟ تو را در اوج صمیمیت یافتم، وقتی بزرگ‌ترین خلافم دودر کردن یک کلاس درس بود و بزرگ‌ترین نگرانی‌ام حذف یک درس برای غیبت‌های پی‌درپی. وقتی می‌خواستم گرفتاری‌هایم را بشمارم تعداد غیبت‌ کردن‌هایم را می‌شمردم و وقتی از داشته‌هایم سخنی می‌گفتم واحدهای پاس شده بود و برنامه‌ریزی آینده‌ام پاس شدن چند واحد درسی دیگر. البته گهگاه که فشار زندگی مرا از خود بی‌خود می‌کرد گشتی در خیابان‌های خلوت نیمه شب بیرجند و گرفتن چای خشک از پنجره خوابگاه دختران کمی تسلایم می‌داد!! که هنوز هم هستند کسانی که مرا حمایت کنند!!
نمی‌دانم به‌خاطر می‌آوری یا نه دلهره تقلب را، نه به اندازه نمره بیست، به اندازه پاس شدن یک درس. لجبازی‌هایم را آیا به خاطر داری؛ آن‌قدرها نبود که بخواهد کسی را بیازارد، ماندن در کاردانی قدرت با وجود اصرار مسئولان آموزشی برای تغییر رشته یا بالا رفتن از تیر چراخ برق در تاریکی دم غروب.
من تو را در اوج روزهای سادگی یافتم اما کشفت نکردم حتی وقتی مرا با غربت روزهای فارغ‌التحصیلی ترک کردی و دیگر از تو خبری نشنیدم. حتی وقتی برای رفتن یک‌جا جمع نشدیم تا از روزهای با هم بودن، در یک پایان خاطره‌انگیز خداحافظی کنیم، باز هم من در اوج سادگی و بی پیرایه‌گی بودم. هنوز این قدر بزرگ نشده‌بودم که لابلای مشکلات کوچک و بزرگ زندگی گم شوم. آن روزها اهل تعارف نبودم وقتی می‌آمدم می‌دیدی و وقتی می‌آمدی حس می‌کردم و وقتی می‌رفتی می‌فهمیدم.
برای یافتن دوباره‌ات کمی دیر شد. دلهره داشتم از این که دیگر نیابم‌ات. از آن همه حرف‌ها که باید می‌گفتم و در دلم مانده بود، از آن‌همه با هم بودن که باید می‌بود و نبود، از آن رها شدن در پهنه اجتماع بی یاد و خبر دوستانی که خاطرات زیبایی بر پهنه خاطرم نوشته بودند، از آن‌همه یک‌رنگی و دورنگی‌های شیطنت‌آمیز، از آن‌همه «آن‌همه» آن‌قدر مانده بود در وجودم که تنها با تو می‌توانستم بگویم. گفتن از آن‌همه «آن‌همه» با هیچ‌کس به‌قدر سخن گفتن با تو لذت بخش نیست. وقتی می‌خواهم با تو از آن‌همه «آن‌همه»ها سخن بگویم هم تو می‌دانی چه‌می‌گویم هم من می‌دانم چه می‌گویی. امروز به مهربانی‌ات نیازمند شده‌ام که دنیا و روزگار نامهربان‌تر شده‌است و دست تقدیر بی رحم‌تر. امروز در پیامک‌هایم می‌خوانم:«مهربانی را برای فردا ذخیره نکنید چون ممکن است فردا آرام گرفته باشید.»
برای یافتن دوباره‌ات کمی دیر شد اما باز هم حالا دوباره گم شده‌ام لابه‌لای کارها، گاهی لابه‌لای حرف‌های گذشته، گاهی باید التماست کنم برای ماندن، گاهی باید تحملم کنی تا بمانم. گاهی نمی‌آیم. گاهی بی خبر می‌آیم. گاهی زنگ می‌زنم و فرار می‌کنم که نتوانی پیدایم کنی یا نفهمی که من بودم؛ فشارنده این زنگ....
به این روزهای خودم که بیاورمت، به این روزها که من خیلی فرق کرده‌ام با آن روزهای سادگی و جوانی، به این روزها که تقلب‌هایم و لجبازی‌هایم و حذف شدن‌هایم و نمره نیاوردن‌ها و افتادن‌هایم، آمدن‌ها و نیامدن‌هایم همه رنگ دیگری به خود گرفته‌اند، شاید مرا نشناسی.
به این روزهای خودم که بیاورمت مرا بیشتر از آن روزها خواهی شناخت. از آن روزها که طعم غذای سلف هم دغدغه‌ای بود، تا این روزها که غم نان بی کیفیت غیر یارانه‌ای هم دیگر دغدغه‌ی روزها و شب‌هایم نیست با این که هر روز و شب به آن محتاجم.
به دنیای امروزم که پا نهی شاید هیچ از گذشته نیابی، گذشته‌ای که من دلتنگ آنم گرچه از مسیری که آمده‌ام چندان پشیمان نیستم که بخواهم آرزوی طی کردن دوباره‌اش را داشته باشم و آن‌چنان بی‌حوصله که دوباره‌کاری کردن را تاب ندارم.
دنیای امروز من متفاوت است، سادگی‌های دیگری جای آن را گرفته‌است. باورت نمی‌شود هنوز هم سرم کلاه می‌رود در تقابل با این زندگی. باور کن اشتباهات من هم به اندازه خودم، به اندازه سنم، به اندازه این بیست سالی که تو را ندیده‌ام قد کشیده‌اند. اما تو مرا یاد همه آن سادگی‌های معصومانه‌ام می‌اندازی. من با تو همه آن فریب‌های کوچک را به یاد می‌آورم. همه آن برنامه‌ریزی برای شب‌های امتحان. همه آن قول‌ها که به خودم می‌دادم برای شروع جدی درس‌ها از ترم بعد. همه آن تلاش‌های کوچک و بزرگ را به یاد می‌آورم.
نمی‌توانم همه چیزهایی را که می‌خواهم برایت بنویسم می‌خواهم بگویم لازم نیست از پنجره برایم چای خشک بیندازی پایین، حالا دیگر کسی یا چیزی مانع نیست، لباس‌هایت را بپوش، خوشبو و معطر کن، بیا دم در، دوستان منتظرند می‌خواهیم چای دم کرده، چای تازه دم، چای با طعم دوستی، با اسانس مهربانی، با گرمی محبت، با بخار معرفت در نعلبکی رفاقت بریزیم و با کمی حلاوت با هم بودن نوش جان کنیم.
می‌خواهیم خودمان باشیم فارغ از زنگارها، بی کلک، مثل آن روزها. می‌بینی هر روز دوستی تازه می‌آید با حرف‌های تازه و دوباره جمع‌مان تازه می‌شود. پس لطفا بمان، می‌خواهیم این کهنگی 20 سال را به طراوت صورت‌های مهربان محو کنیم در فاصله بین دو سلام.
دوباره تو را یافته‌ام، دستم را بگیر که گم نشوم!

یزدانی


 
در سوگ پدر
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مناسبتها

این روزها دوست عزیزمون نوشین، در غم از دست دادن پدر بزرگوارشون عزادار هستند، از خداوند متعال برای  ایشون و خانواده محترم  سلامتی و صبری عظیم ،و برای آن مرحوم روحی شاد و آرام طلب میکنبم . 

نوشین جان ما را هم در غم خود شریک بدانید.


 
از خودتون بگین
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

سلام دوباره به همه دوستان گرامی لطفا از موقعیت اجتماعی خودتون هم بنویسید مخصوصا شما نوشین جان **اگه قبلا هم گفتین یا نوشتین لطفا بروزرسانی کنین تاما هم بهتر درجریان قرار بگیریم

بخشی

-------------------------------------------------------------------------------------

حق با شماست فاطمه جان، اگه به ستون سمت راست صفحه وبلاگ نگاه کنی یک قسمتی هست به اسم " صفحات دیگر"، یکی از اون صفحات، 20 سال گذشته کجا بودم؟ و یکی دیگه هم تماس با اعضا هست که با مراجعه به اونها میتونی چیزایی که دوستان درباره خودشون گفتن رو بخونی و آدرس ایمل دوستان رو پیدا کنی، یه مطلب دیگه هم داریم که من در اولین فرصت به صفحه اول منتقلش میکنم و پسوردش رو برای شما و آقا حامد میفرستم، ضمنا به پیشنهاد دوستان، داریم یه صفحه هم توی فس بوک باز میکنیم

میترا


 
به مناسبت بیستم دیماه , سالروز کشته شدن امیر کبیر
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مناسبتها ،شعر و ادب
رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر،
غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.
زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده،
زمین، هنوز همین سخت جان لال شده،
جهان هنوز همان دست بسته تقدیر!

هنوز، نفرین می بارد از درو دیوار.
هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار.
هنوز وحشت از جانیان آدمخوار!
هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر.
هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،
هنوز بید پریشیده سر فکنده به زیر،
هنوزهمهمه سروها که ” ای جلاد!
مزن! مکش! چه کنی؟ های ؟!
ای پلید شریر!
چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟!
چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟
هنوز، آب، به سرخی زند که در رگ جوی،
هنوز،
هنوز,
هنوز،
به قطره قطره گلگونه، رنگ میگیرد،
از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر.
نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان،
نه خون، که داروی غم های مردم ایران.
نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر.
هنوز زاری آب،
هنوزناله باد،
هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر.
هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه
برون خرامی، ای آفتاب عالم گیر.
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است.
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!
به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند،
درین سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر!
چون او دوباره بیاید کسی؟
محال ..... محال،
هزاران سال بمانی اگر،
چه دیر....
چه دیر....!

فریدون مشیری

 
20 سال گذشته کجا بودم- حامد پیروی
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: 20 سال گذشته کجا بودم

پس ازپایان تحصیل در بیرجند دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد را بترتیب در دانشگاههای شیراز و ارومیه به پایان رساندم. سپس دوره سربازی را در همان ارومیه به انجام رسانده و بمدت دو سال در زمینه طراحی مدارات مجتمع در شرکت نیمه هادی ارومیه کار نمودم. از اوایل 2002 تا آخر 2004 در شرکت Helic در یونان بعنوان طراح مدارات مجتمع آنالوگ کار کرده و با اینکه در سال 2004 از Oregon State University درآمریکا برای دوره دکترا پذیرش گرفته بودم بدلیل عدم تمایل به کار آکادمیک بعنوان شغل همیشگی از ادامه تحصیل سرباز زدم. از سال 2005 تا امروز در شرکت Broadcom و در زمینه طراحی مدارات مجتمع برای گوشیهای نسل سوم و چهارم (3G & 4G) کار کرده ام.

به یوگا کوهنوردی و موتورسواری علاقه داشته و بیشتر وقت آزادم را درمسافرتهای دور و نزدیک با موتور میگذرانم.      

 


 
یه دوست قدیمی - حامد پیروی
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ ،خاطرات

Hi buddies Sorry for writing in English, but I have no way to write in Persian right now. I am really happy seeing this nice blog and reading your comments. I assume you can remember me!!! As some of you may know, I have been living in Greece since 2002 and working in a company named Broadcom, www.broadcom.com. I am married with a Greek girl since 2004, but no kid yet. Waiting to hear more and more from all of you Best wishes"


 
ساز زندگی
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

کلی تمرین می کنی رقصیدن یاد بگیری،
زندگی ساز مخالف میزنه .... نیشخند



 
نظر شما چیه؟
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مطالب آموزنده ،رازهای ماوراء

هیچکدوم از ما هست که اینو به نوعی تجربه نکرده باشه؟ افسوس نخورده باشه بابت کارهایی که در گذشته میتونسته و یا شاید هم باید انجام می داده ولی انجام نداده

 


 
آقا مدیر کجاست؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: اخبار وبلاگ

چون از طرف آقای جمشیدی نظر جدیدی اومده بود زیر این مطلب و خبری رو اعلام کردند فکر کردم شاید بد نباشه مطلب رو دوباره بیارم صفحه اول نیشخند

----------------

کسی خبر داره چه بلایی سر آقا مدیر اومده؟

قهر کرده یا سرش جایی گرمه!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

شیطاننیشخندچشمساکتچشمکمتفکر


 
ورود یک عضو جدید
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،اخبار وبلاگ

سلام دوستان عزیز

فاطمه بخشی هستم

خوشحالم که بعد از بیست سال دوباره دور هم جمع شدیم و خاطرات گذشته رو مرور میکنیم. امیدوارم تا به امروز همتون موفق بوده باشید.

من در حال حاضر حسابدار یک شرکت هستم و از رشته برق کناره گرفتم دارای یک فرزند دختر و ساکن مشهدم با دوست قدیمی ام خانم سبحانی رفت و آمد خانوادگی داریم و همیشه یاد اون روزها می کنیم

خیلی مشتاقم شماها رو از نزدیک ببینم

به امید دیدار و ارتباط هرچه نزدیکتر و پیوستن دیگر همکلاسی ها و دوستان عزیز

بخشی


 
رمز و راز زندگی
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

زندگی سکوت نیست ، مطلقا چیزی برای سکوت ندارد ، رمز و راز دیگری دارد
سکوت نیست و حرف زدن .... ساختن است و فریاد زدن ، خلق کردن و رقصیدن و خواندن
فریادزدن ، نترسیدن از خندیدن ،خندیدن و خندیدن ، و بیش از همه به خود خندیدن ، به درون خندیدن
چقدر جدی گرفتن خود را و باز خندیدن و نترسید از باهم خندیدن و ترسیدن از به هم خندیدن ،
و دیگر هیچ و هیچ و هیچ ،، و هیچ بودن نه از برای پوچ بودن ، هیچ نگاه داشتن غم ، و در اوج غم ریشخند زدن ، برای بر هم زدن باور نخندیدن ، دست زدن و شادی کردن ، هله هله کردن ، آواز خواندن و رقصیدن
این است رمز و راز زندگی
شاد بودن و رقصیدن و آواز خواندن و نترسیدن از آدم برفی


 
گناهش گردن اونی که این عکسو درست کرده !!!!!
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی ،طنز


 
رسوم شب یلدا
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مطالب آموزنده ،مناسبتها
تصمیم داشتم این مطلب رو بعد از اینکه همه دوستان مطالبشون رو ارسال کردند باز کنم ولی بعدش پشیمون شدم، امیدوارم خوندن این مطالب کمک کنه تا شما هم بنویسید
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اداب مردم ایران در شب یلدا:
 

 


 
کوههای تهران
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرگرمی

ببخشید که من عکاس خوبی نیستم، این عکس رو هم همین الان از پنجره آشپزخونه گرفتم لبخند

این عکس رو هم یه روز کاملا آفتابی از همون منظره گرفتم،( افسانه جان پس بی دلیل نیست که تا حالا این منظره رو ندیدی)